ماتريوشکا
|
||
گاهگاهی هنوز
در صورت پیرمردی
نگاهت را بازمیجویم
کاونده
و
شوخ
زیر پلکهای ترکمنی
....
این روزها به تو میاندیشم و این که اگر بودی
چه میکردی؟
چه میگفتی؟
از لیبی و سوریه و .... هرجایی که با تو از آن گذر کردم....
چه می گفتی؟
....
حالا بازهم....
معاشران ز حریف شبانه یاد میکنند
که بندگیاش مخلصانه بود
و بیرون از تاب روبهصفتان زشتخو
....
نامت بلند پدر وفادارم
که بر مرگ دشمنانت هم مثل دوستانت می گریستی
و دیگر حالا هیچ دوست و دشمنی حتی باقی نمانده است
نامت بلند و جامه ی پاکت هماره سبز
بازهم این روز گرم از راه میرسد
و من به یاد تو
با خودم خلوت کرده ام
و با خیال تو
خیره می شوم به جامی که در دست دارم
و تو را می بینم که سرخوشانه می خندی...
در راه پذیرایی تا آشپزخانه
و با کمی نگرانی....
"نکند غذا کم بیاید... سالاد به اندازه هست؟ ظرف زیتون را پر کنم دوباره..."
دلم می خواهد تمام داستان های fairy tale را برایت بخوانم جوری که دوباره باورشان کنی
دلم می خواهد نگاه هشیار و لبخند بی دریغت را ببینم
و طعنه ای مهربانانه از تو بشنوم
....
امروز روز توست
روزت مبارک دوست من
وقتی اینجا نمیام یعنی فراموش شدهام
یعنی فراموش کردهام
خودم و همهی دنیا رو ....
آوا داره برامون قصه میخونه.... اون یه لباس کُردی پوشیده... یه لباس قشنگ محلی... و سادگی و زیبایی خودشه که لباس رو تحت تأثیر قرارداده...
حدود ٢۵ تا آدم بزرگ نشستهان تا آوا براشون عین بچهها قصه بخونه.... منتها این قصهی جن و پری با همهی قصهها فرق داره...
دانا با تنبور آوا رو همراهی میکنه و توی مکثها به کُردی لالایی میخونه...
موبایل یه نفر وسط اون سکوت شروع به زنگ زدن میکنه... تا اون بیاد و موبایل رو پیدا و خفه کنه یکی دو دقیقهای طول میکشه... آوا صبر میکنه تا موبایل ساکت شه... و ادامه میده....
... فرزاد کمانگر جرمش این بود که مخفیانه به بچههای کلاسش خط کُردی یاد میداد.... جرمی که در هیچ دادگاهی عنوان نشد....
موبایل دوباره شروع به زنگ زدن میکنه... آوا ساکت میشه و منتظر ... این بار طاقتش طاق شده...
یه کرد غیور از پشت میزنه روی شونهی صاحب موبایل... تو رو جان هرکی دوست داری خفه اش کن اینو.... بابا خاموشش کن دیگه...
دوباره طرف یکی دو دقیقهای دنبال موبایل میگرده و حالا همه دارن اون رو نگاه میکنن تا ببینن این بار موبایل رو خاموش میکنه یا نه؟؟
... هنوز آفتاب از روی دیوار اوین بالا نیومده بود که اونا رو کشیدن بالای دار... فرزاد و چند کُرد دیگه رو....
و...
قصهی کُردها ادامه داره.... قصهی کشتار کُردها....
گاهی وقتا فکر میکنم تعداد موهای سفید آدما به تعداد حرفای نگفتهی اونهاس....
این روزها فکر می کنم تعداد فیلم ها، سریال ها و حتی کارتون هایی که در اونها به نحوی از magic استفاده می شه به شدت در حال افزایشه
اوایل، سوپرمن بود و اسپایدرمن و بت من، بعدها هاری پاتر اومد.... حالا طیف وسیعی از سریال های مخصوص بچه ها گرفته تا فیلم های مخصوص بزرگ ها، از بسیار تکنیکی تا آبدوغ خیاری ساخته می شه که در اون ها آدم ها به نحوی از magic استفاده می کنن. این ها هرروز در تلوزیون یا سینما نمایش داده می شن و بسیاری مخصوصا بچه ها با علاقه اون ها رو می بینن و دنبال می کنن
شاید بد نباشه با دیدی متفاوت از سرگرمی هم به این قضیه نگاه کنیم. در این فیلم ها و سریال ها از magic برای انجام کارهایی که به صورت طبیعی از عهده بشر ساخته نیست استفاده می شه. در اون ها آدم ها توانایی هایی دارن که یک انسان معمولی اون ها رو نداره و خیلی وقتا هم شاید حسرت اون ها رو بخوره، البته اوایل از magic برای نابودی موجودات بد و نجات آدم های بیگناه استفاده می شد، ولی امروزه در مواقعی حتی می بینیم که قدرت magic موجودات بد خیلی زیاد و حتی بیشتر از خوب ها است.
حالا چرا magic انقدر مشتری و بازار پیدا کرده؟ چرا از انسان ها و موجوداتی با توانایی های بدنی و یا ذهنی خارق العاده (که عجیب ولی بهرحال بیشتر باورکردنی هستند) می رسیم به "هری پاتر" که حتی به نظر میاد از یک انسان معمولی هم بی دست و پاتره و دائم یه گردان آدم (در بدترین شرایط فقط دو دوست وفادارش که هردو از او باهوش ترن) باید مراقبش باشن و ازش نگهداری کنن؟
با magic آدم ها می تونن هرچیزی رو تصور کنن و هرکاری رو انجام بدن، در این دنیا حتی قانونی هم وجود نداره که بخواد اون ها رو محاکمه کنه یا ازشون بازخواست کنه، با magic می شه از هرجایی رفت و به هرجایی وارد شد، بدون نگرانی، خلاصه که هرچیزی که در دنیای واقعی برای بدست آوردن اون ها باید سال ها کار و تلاش کرد، یک دقیقه ای با magic انجام می شه، یعنی magic کوتاهترین راه برای بدست آوردن هرچیزیه که در شرایط عادی برای داشتن و یا انجام دادن اون ها باید کم یا زیاد زحمت کشید، یک مثال خیلی ساده هم مثلا مسافرت از یک شهر به شهری دیگه است که magic این کارو ظرف یک ثانیه ممکن می کنه
خیال ندارم magic رو متهم به چیزی کنم، فقط می خوام بگم magic همه چیز رو برای آدم ها راحت، ممکن، و بدون دردسر می کنه، اگر بچه های قدیم دلشون می خواست برن کونگ فو یاد بگیرن تا بتونن مثل بروسلی مبارزه کنن، بچه های امروز تمام آرزوشون پیدا کردن یه عصای جادو شبیه عصای هاری پاتر یا wizards هست که تمام آرزوهاشون رو برآورده کنه، که اولی مستلزم سال ها کار و تلاش مستمر و خستگی ناپذیره و دومی فقط یه اتفاق ساده مثل پیدا کردن چیزی بر اثر شانس!!!! حتی در اون سال ها باوری بود که فقط انسان های نیک می تونن چنان قدرتی داشته باشن که با هر اهریمنی بجنگن و اگرچه زخمی و خونین و مالین ولی در نهایت برنده بشن، ولی در مورد هری پاتر به نظر میاد قضیه ربطی به کارهای خوب و بد نداره، بعضی ها ذاتا موجودات بد و خبیثی هستند و بعضی ها هم ذاتا خوب و این فقط شانسه که باعث همه چیز میشه!!!!!
نمی دونم تونستم چیزی رو که در ذهنم می گذره بنویسم یا نه؟ ولی تمام حرف من اینه که دوست ندارم آروزهام magical باشن، هنوز هم دوست دارم فکر کنم که باید تلاش کرد، باید از سختی ها گذشت، باید صبر کرد، تا به چیزهای ارزشمند رسید نه با یک حرکت یک عصای جادویی و در یک چشم به هم زدن!